از نسل سوخته با کوله بار درد
من مانده بودم وآن اشکهای سرد
تنگ غروب بود گفتم مسافر
اما به گفته ام هيچ اعتنا نکرد
حرفی نمانده بودازهم جدا شديم
او با بها رفت من با خزان زرد

یک جاده انتظار یک عمرسوختن
همراه سایه ها تنها و شب نورد
اردیبهشت بود اما برای من
اواین بهشت را با غم خراب کرد
ای کاش لحظه ای هنگام بدرقه
با آب و آینه می گفت بازگرد
بازگرد
بازگرد





